تبليغاتX
ترجمه ی سکوت
از دل برخاسته و باشد که بر دل نشیند...
دوباره آمده ای

اما این بار نه از میان رویاهایم

نه از میان آرزوهای محالم

که از میان غریبه هایی که گویی نتوانسته اند دوستت داشته باشند

مثل من

از آغوشهایی که انگار شعله ی مرا نداشته اند

بازگشته ای

تا دوباره الهام شعرهایم باشی؟

تا من زیر باران در گوشت از عشق زمزمه کنم؟

تا دوباره شب تا سحر خیره به چشمانت مهتاب را روسیاه کنم؟

دوباره آمدی...خسته از نا رفیق ها...زخم خورده از تنهایی ها

شاید فهمیده ای یک عشق راستین چقدر گرانبهاست

اکنون که تو را به هیچ فروخته اند!

شاید فهمیده ای آن چشم انتظاری که حتی آهنگ قدم هایت را می شناخت

تنها من بوده ام!

شاید دانسته ای تنهایی چقدر جانفرساست

بی قراری چه ها می کند با قلب و روح

نمی دانم!

اما

من دیگر نام تو را از حافظه ی قلمم پاک کرده ام

چشمان تو رنگ باخته اند در نیرنگ های بی شمارت

"تو" دیگر آن توی من نیستی...او گم شده! قرنها پیش

وقتی که مرا گم کردی!

نگاهت می کنم...غریبه ای!

التماس درد تنهایی...در چشمان تو غریبه اند برایم!

چه ها کرده ای با من!؟!...

نه...این انتقام نیست! نفرت هم نیست

نمی توانم با تو باشم

نمی توانم به "تو" خیانت کنم

من او را دوست داشتم...دارم

نمی توانم دست در دستانی بگذارم که پایمالم کرده اند

نگاهم می کنی...حتی جرآت نداری چیزی بخواهی از من

آخر مگر از من چیزی هم باقی است؟

دور می شوم...دور...

روحم در روحت غرق نمی شود

قلبم به صدای قلبت آشنا نیست

احساسم با تو نمی شکغد...

دور می شوم

.

.

.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 12:21  توسط شعله | 
تهی 

چّه خالی است دنیایم

خالی از شورهای نا تمام...خالی از غزل های رنگین

خالی از نگاههای یک آشنا

دستانم نه پلی برای رسیدن که راههای متروکند

نگاهم نه ترانه خوان خاموش ترین الهام ها که آواره های بی هدفند

و من چقدر تنهایم

تنها...یک چهار حرفیه بی انتها! که من دو حرفی را از هر سو احاطه کرده

در این همهمه ها نیازم یک خلوت سبز است

یک شب بارانی

یک ساحل پر از طلوع

در این بی سرانجامی ها نیازم یک حرف شیرین است

یک امید بی نهایت

یک دلگرمی

چه ناتوانم از دوست داشتن های چند روزی

چه خسته ام از به دنبال بی پایان بودن ها

چه تکراری شده اند اشتباه هایم

شورهای کودکانه ام در سردی کدام نگاهها یخ زده اند؟

آن همه بلند پروازی هایم میان کدام چهار چوبها سقوط کرده اند؟

تپش های پرمعنای قلبم بی کدام قدرت سنگی شده اند؟

چقدر جانفرساست...تنهایی

چگونه باز دلخوش کنم به رویاهایم..رویاهای که در ذهن این دنیا نمی گنجند

چگونه باز برای مخاطب خیالی ام بنویسم وقتی کلمه ها هم به من می خندند

چگونه باز دروغ ببافم از دوست داشتن...وقتی قلبم خالی است

تاریک است...سرد است...بی معنی است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 11:57  توسط شعله | 
سر به شیشه ی تاکسی تکیه می دهم

باران می بارد...

چه پیوند عمیقی داری تو با باران!

...

اشک هایم...از چشمان مردم فراری اند

چه پیوند عمیقی دارم...من با نا بجا ها

نه..

تقصیر تو نیست...تقصیر من هم نیست...حتی

تقصیر عشق تو هم نیست!

من...با تنهایی دلتنگی...با خیالات بر آب شده

تو...دور از من...

تو از ما در فراری و من از...من!

هوای ابری شهر...نگاههای بی هدف من...قطرات باران...

دیگر هیچ شمعی روشن نیست...پنجره ها همه بسته اند

برف نمی بارد...نمی بارد...حتی شب هم نیست!...

تنها...خیالت!

یادم هست

گفتی مراقب خودم باشم!...خودم...مگر چه مانده از من؟!

مراقب قلب شکسته ام باشم؟ یا روح سرگردانم؟ یا شعرهای بی انجامم؟

تو بگو...

دوست من..دوست...دستانت چه دورند!

...

خیس خیس می شوم...باران می بارد...اشک هایم آسوده ترند

می روم...می روم...

بی توجه به همه ی نگاهها...بی تفاوت...

کاش باران می شست این همه دلتنگی را از من

باران بند می اید...اما اشک هایم؟!

..

به خانه می رسم

چهاردیواری من...این اتاقی که تمام تنهایی هایم را به چشم دیده

شب گریه هایم...

بی قراری هایم...بی کسی هایم

روی تختم ولو می شوم...آغوشش همیشه به رویم باز است

جه در آن شبها که خیالات رنگین می بافم

چه در آن لحظه ها که از تنهایی اشک می ریزم

چه در آن دم ها که از دست همه به او پناه می برم

...

بر می خیزم...سر بر سجده می گذارم!

خدا هست...تنها نیستم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 18:21  توسط شعله | 

تردید

هنوز خسته ام از خواستن های نابجا

هنوز آغشته ام به بوی آغوشهای اشتباه

هنوز زمین گیر زمانهای بی فردایم

...و چه تلخ است...

چشم که می گشایم،شب هنوز روبرویم است

و..تو..شگفتی های طلوع را داری

سخن که می گویم،بغض هنوز پرپرم می کند

و..تو..چه زیبا می خندی

دست بر تن سایه ها که می کشم...سیاهند...بی بعد

دست بر تن خود که می کشم...سرد است...از گرمای نا تمام عشق

دست بر تن تو...چگونه بکشم؟

چگونه لبهای سردم را به گرمی احظه ها مژده دهم؟

تو

با کوله باری از رویاهای من...با آغوشی پر از مهتاب

پر از خودکشی دانه های برف...پر از شعرهای نا سروده

من

با دلی جا ماده میان دودلی ها...با تنی خسته از دروغ ها

ما

خواهیم شد؟

.

.

.

تردید دارم به رد کردنت...به رد شدنم

به باران چشم می دوزم...باد سرد به صورتم می خورد

شعله ی وجودم...اما...هنوز گرم است...گرم

شررهای عشقهای نابجا احساسم را خاموش نکرده اند

من تن خسته ام...اما...روحم هنوز بالهای گشوده دارد

چه بسیارعاشقانه ها که خواهم سرود

دستانم چه خالی اند از دستانی گرم

پاهایم چه تنهایند بی همپا

و تنم...چه بی قرار است...برای سنگر یک آغوش

آغوشی ایمن...به دور از دلهره ها...خالی از شب گریه ها

به سویم که می آیی...صدای قدمهای تنهایی را می شنوم

که دور می شود از لحظه هایم

و صدای آواز شک...اشک در چشمانم می نشاند

دل پاره پاره ام را...تکه های باقیمانده اش را...به تو می سپارم

نمی خواهم وصله شان کنی...نه نمی خواهم

تنها می سپارمش...غریبگی نکن با دل غریبم

87.4.12

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 18:23  توسط شعله | 

خاطره

چشم می دوزم

از میان قاب خالی پنجره به خیابانهای سرد و بی عابر

آه...جا پای خاطره را می بینم

سبز اما پژمرده

چه چشمها که بر این خیابان ها انتظار را جا گذاشته اند

چه لبخند ها که آغاز عشق را هدیه اش کرده اند

چه اشکهای سراسر حسرت که جای پنجه های زهر آگین جدایی را

در تار و پودش نهفته اند

و چه آمدنها و رفتن ها که سرگردانی را...غربت را...آشفتگی را

برایش جا گذاشته اند

چشم می دوزم در این شب بی روزن

در این سکوت...این سکوت که گاه پر بوده از زمزمه ی عاشقان

شب خوانی های یک تنها

حرفهای ناشنیدنی یک بیگانه

...و خروارها گلایه...

نگاه می کنم به تنهایی سرد این راهها

و ای کاش...تو..هم

می دیدی آن جا پاها را...جا پای ما را بر تن کوچه ها

کاش می شنیدی حرفهایمان را...حرفهای شبانه مان را

که دوشادوش هم و نه روبروی هم می راندیمشان

و زمین از چرخیدن می ایستاد و به ما خیره می شد

اما تو...مثل تمام عابر ها که دیگر رفته اند

از یاد برده ای...از یاد برده ای حتی از یاد نبردن ها را

فراموش کرده ای آن یگانه تنهایی را که دلخوش بود به خاطراتت

نیستی...

اما رد پایت روی ذره ذره ی قلبم جا مانده

نیستی..

اما صدایت همئم رویاهای شبانه ام است

نیستی...

اما من تو را دارم...تو بی منی...بی من بوده ای

باز هم سکوت

بازهم تنهایی

بازهم حسرت

86.12.20

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 18:22  توسط شعله | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
چند سالی هست که می نویسم و حالا دلم می خواد این نوشته خونده بشن... دوست دارم نظر تک تک کسایی رو که نوشته هامو می خونن بدونم مهم نیست خوب باشه یا بد مهم اینه که واقعی باشه. اسمم شعله و 19 سال دارم یکی از دختر های همین خاک

نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان